پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۹ - ۰۵:۳۸
والقمر اذا تلاها///ماهي از تبار آفتاب

«وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا» تداعي كننده قمر بنی هاشم و شمس یعنی وجود نازنين سید الشهداء است و قمر همواره در پی شمس نور افشانی می‌کند و در كربلا قمر بنی هاشم خود را فدایی و جان‌نثار مولای خود می‌داند و عاقبت در این مسیر نیز تا آخرین نفس می ایستد.

«وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا» تداعي كننده قمر بنی هاشم و شمس یعنی وجود نازنين سید الشهداء است و قمر همواره در پی شمس نور افشانی می‌کند و در كربلا قمر بنی هاشم خود را فدایی و جان‌نثار مولای خود می‌داند و عاقبت در این مسیر نیز تا آخرین نفس می ایستد. چهارم شعبان المعظم سالروز میلاد باب الحوائج بر دوستداران ولایت و مردانگی مبارک‌باد.

حضرت قمر بنی هاشم (ع)          

تولّد وسنّ شريف حضرت ابو الفضل (ع)

حضرت ابو الفضل (ع) درروز چهارم شعبان سال 26 هجري به دنيا آمد.(1)

مرحوم بيرجندي در « وقايع الشهور و الايّام » از معاصرين خود نقل مي كند كه آن سرور در شب چهارم شعبان به دنيا آمد.(2)

سنّ آن حضرت را از 32سال تا 39 سال نوشته اند، و درجنگ صفّين، سن آن حضرت بين 15تا 17 سال بوده، و حضرت زينب(ع) حدود بيست سال از او بزرگتر بوده است. و هنگام شهادت پدر بزرگوارش 18 ساله بود.

نام ، كنيه و لقب حضرت عباس (ع)

 1- « عبّاس » نام مشهور آن حضرت است. 

 به جهت شدّت شجاعت و صولت، او را عبّاس – به صيغه مبالغه – مي گفتند. عبّاس به معناي شير بيشه و شير درنده است، چون آنجناب بسيار شجاع بود، و درميدانهاي نبرد مانند شير حمله مي كرد.

2- « ابو الفضل» به اين جهت گويند كه او پسري به نام فضل داشته است.

3- « ابوالقربة » يعني ملازم مشك، به اين جهت وي را ابوالقربة ناميدند كه آن سرور در كربلا درحفظ مشك آب سعي بسيار نمود كه آب به تشنگان برساند، تا حدّي كه دستها و جان را فداي آن گردانيد.(6)

4- « قمر بني هاشم » چون صورتش مانند ماهِ درخشان زيبا بود، و درشب تاريك صورتش چون ماه مي درخشيد، و براي اينكه فضائل جسماني و نفساني او مانند ماه انگشت نشان بود. وی را این لقب نامیدند. (7)

5- « باب الحوائج » براثر كثرت بروز كرامات و برآوردن حاجات ازآن بزرگوار، بين شيعه وسني به باب الحوائج شهرت يافته است.(8) این سلاله پاک امیرالمومنین در زمان حیات در رفع مشکلات مردم می‌کوشید و پس از شهادت نیز زائران را سرمست می‌کند.

حکایت

عالم بزرگوار شيخ مرتضي آشتياني از استادش مرحوم ميرزا حسين خليلي تهراني از شيخ جليلي- كه با هم به درس صاحب جواهر مي رفتند- نقل مي كند:

يكي از تجّار كه رئيس خانواده آل كُبَّه بود، جواني خوش منظر داشت و اولاد او منحصر به همين جوان بود،و مادرش علويه بود.

اين جوان به مرض حصبه مبتلا گرديد و حال او سخت شد و مشرف به مرگ گرديد، چشم و پاي او را مي بندند، پدرش بيرون دويده به سروسينه مي زند و مادر او به حرم ابو الفضل (ع) مي رود و از كليد دار تقاضا مي‌كند شب درحرم بماند، ابتدا نمي پذيرد بعد كه آن زن خود را معرّفي كرده و مي گويد: پسرم درحال مردن است كليد دار قبول مي كند.

آن عالم مي گويد: درآن شب من وارد كربلا شدم و از جريان خبر نداشتم ، و آن تاجر را هم نمي شناختم. درخواب ديدم ازطرف قبر حبيب بن مظاهر به حرم سيّد الشّهدء (ع) مشرّف مي شوم. بالاي سر مبارك فضا و زمين از ملائكه پر بود، و درمسجد بالا سر حضرت رسول(ص) و حضرت علي (ع) برتختي نشسته بودند. درآن اثنا ملكي آمد سلام كرده، عرض كرد: حضرت ابو الفضل مي گويند: يا رسول الله، علويه همسر حاجي آل كُبَّه شفاي فرزندش را مي‌خواهد، از خداوند بخواهيد او راشفا دهد. حضرت رسول (ص) دست به دعا برداشته و بعد ازلحظه اي فرمود: مقدّر شده اين جوان بميرد. بعد ازلحظه اي ملك ديگري آمد وسلام رساند و همان پيام آورد، دوباره حضرت رسول دست به دعا برداشته وپس از آن فرمودند: مردن اين جوان مقدّر است. ملك برگشت. شيخ گويد: ناگاه ديدم ملائكه حاضر درحرم بحركت آمدند، و درآنها شور و غوغا افتاد گفتم: چه خبر است؟ ديدم حضرت ابو الفضل(ع) خودشان با همان حالت وقت شهادت تشريف آوردند، و خدمت رسول خدا (ص) سلام كردند و گفتند: علويّه به من توسّل كرده و شفاي فرزندش را از من مي خواهد، شما به خدا عرض كنيد: «اين جوان را شفا دهند يا ديگر مرا باب الحوائج نخوانند، و اين لقب را ازمن بردارند». چون رسول خدا(ص) اين سخن را شنيد، چشم مبارك آن حضرت پر از اشك شد، و رو به حضرت علي (ع) نموده و فرمودند: يا علي، تو هم دردعا با من همراهي كن. هردو بزرگوار دعا كردند كه ملكي از آسمان نازل شدو به آن حضرت سلام كرد و سلام خداوند را به آن بزرگوار رساند و گفت: لقب باب الحوائج را از عبّاس نمي گيريم و جوان را شفا داديم. شيخ گويد: از خواب بيدار شدم، چون از قضيه خبر نداشتم، بسيار تعجب كردم. هنوز يك ساعت به صبح مانده بود، روانه شدم و بعد از پرسيدن خانه را پيدا كردم. داخل خانه شدم پدر جوان را ديدم راه مي رود و برسروصورت مي زند و جوان را در اتاق تنها گذاشته بودند. به حاجي گفتم: آرام باش جوانت شفا يافته، تعجب كرد مرا به اتاق جوان برد. ديديم جوان نشسته و مشغول باز كردن صورت خود است.

پدراو را در بغل گرفت، جوان گفت: گرسنه ام.

سپس علويه داخل شد و گفت: شفاي جوانم را گرفتم.(9)

6- « عبد صالح »: در زيارت آن بزرگوار آمده : سلام بر اين بندۀ صالح و مطيع خدا و رسولش. بنابراين معلوم مي شود يكي از بزرگترين مراتب انساني اين است كه آدمي بنده صالح خدا باشد.

7- « سقّا »: چون آن بزرگوار سقايت اهل بيت برادر را به عهده داشت ، او را سقّا ناميدند.

 امام حسين (ع) درروز هفتم حضرت عبّاس را با پنجاه نفر از اصحاب فرستاد تا از فرات آب بياورند.

درروز عاشورا امام حسين (ع) به او نفرمود: با دشمنان نبرد كن، بلكه فرمود: براي كودكانم آب بياور. لذا او را سقا ناميدند.

8- « علمدار » چون حضرت سيد الشهداء(ع) درروز عاشورا پرچم را به برادر خود عبّاس سپرد، و هميشه درميان ياران شجاعترين افراد را براي حمل پرچم انتخاب مي كنند.

ختم مجرّب

عدد عبّاس به حساب ابجد 133 مي باشد كه مطابق است با كلمۀ «باب الحسين» و از ختمهاي مجرب آن است كه اگر كسي حاجتي دارد دريك مجلس 133مرتبه بگوييد: « يا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَيْنِ (ع) اِكْشَفْ كَرْبي بِحَقِّ اَخِيكَ الْحُسَيْنِ » خداوند حاجتش را بر آورد.(10)

 شمائل حضرت عباس (ع)

حضرت عبّاس چنان خوش قيافه و زيبا رو بودند كه او را « ماه بني هاشم »  مي گفتند.و قامت رشيدش چنان بودكه چون براسبان بزرگ سوارمي شد هر دو پاي مباركش به زمين مي رسيد.

مرحوم ميرزا رضا قلي خان در « مظاهرالانوار» مي نويسد: حضرت ابوالفضل (ع) قامتي بلند و بازوهايي توانمند داشته، و گويند: چون بر اسبهاي قوي مي نشست، و پا در ركاب مي نمود زانوهاي او به حوالي گردن اسب مي رسيد، و او مظهر جلال و جبروت حضرت كردگار بود. و در شجاعت و مناعت بعد از حضرت امام حسن (ع) و امام حسين (ع) سرآمد اولاد حضرت اميرالمؤمنين (ع)، و سپهسالار و علمدار مظلوم كربلا بوده است.(11)

 ادب حضرت ابوالفضل (ع)

در ادب آن جناب همين كافي است كه هيچگاه بدون اذن امام حسين (ع) نزد او نمي نشست، و مانند بنده اي كنار مولاي خود بود. و اوامر و نواهي آن جناب را اطاعت مي نمود، و هر گاه او را صدا مي زد مي فرمود: « يا ابا عبدالله » ، « يا بن رسول الله »، « يا سيّدي »، و در تمام عمر هيچگاه امام حسين را برادر صدا نزد، مگر روز عاشورا آنوقت كه بر اثر ضربت عمود آهنين از اسب به زمين مي افتاد.(12)

فضائل حضرت عباس (ع)

حضرت عبّاس داراي مقام بسيار رفيعي از فضل و دانش و تقوي و يقين و اطاعت و عبادت و آداب و اخلاق بود، و به حضرت امام حسين (ع) و زينب كبري(ع) علاقه وافر داشت. و او بعد از حسنين(ع) اشرف و اعظم پسران حضرت علي (ع) بود. درسفر حضرت سيد الشهداء (ع) به كربلا (از مدينه تا مكّه ، واز مكّه تا كربلا ) آنجناب توجه خاصي به حضرت ابو الفضل (ع) داشت . عصرتاسوعا، چون آن بزرگوار ابو الفضل را نزد دشمن فرستاد، فرمود: « اي عبّاس، جانم به قربانت، برادرم- سوار شو و با آنها ملاقات كن ».(13) مرحوم صدوق به اسناد خود روايت كرده كه: حضرت علي بن الحسين (ع) به عبيدالله فرزند ابوالفضل (ع) نگاهي كرد، اشك چشمانش را گرفت و فرمود: روزي بر رسول خدا (ص) سخت تر از احد نبود كه عمويش حمزه درآن شهيد شد، وبعد از آن موته بود كه عموزاده اش جعفربن ابيطالب شهيد شد. سپس فرمود:« لكن روزي چون روز حسين(ع) نبود» ، سي هزار مرد كه گمان مي كردند از اين امتند دور او را گرفتند و هركدام با كشتن او به خدا تقرّب مي جستند، و او خداوند را به آنها يادآوري مي نمود، ولي پند نمي گرفتند تا او را به ستم وظلم و عدوان كشتند. آنگاه فرمود: « خداوند عبّاس را رحمت كند، كه جانبازي كرد و خوب امتحان داد و خود را فداي برادر نمود تا دو دستش قطع شد و خداوند در عوض به او دو بال داد كه با فرشتگان در بهشت پرواز مي كند، چنانكه به جعفربن ابيطالب عطا نمود».

بصیرت حضرت ابوالفضل

حضرت عبّاس نزد خداوند متعال منزلت و مقامي داردكه تمام شهداء در روز قيامت تمنّاي مقامش را مي نمايند.(14)

مفضّل بن عمر روايت كرده كه حضرت صادق (ع) فرمودند: « عموي ما عبّاس بصيرتي عميق و ايماني محكم داشت، در محضر ابي عبدالله (ع) جهاد كرد، و نيكو كفايت نمود تا به شهادت رسيد».

ازمجموعه شهيد ثاني(ره) نقل شده كه روزي حضرت اميرالمؤمنين (ع) به فرزندش عبّاس فرمودند: بگو يك(واحد)، او گفت: يك. دوباره فرمودند: بگو: دو(اثنين). حضرت عبّاس خودداري كرد و گفت: شرم مي كنم با زباني كه يك گفته ام، دو بگويم. ( يعني با زباني كه خدا را به يگانگي خوانده ام دو بگويم، دوئيت خلاف توحيد است). امرالمؤمنين (ع) دو چشم او را بوسيد.

امام سجاد (ع) جسد عمويش حضرت عبّاس (ع) را همانندپدر اطهرش خود به دل خاك نهاد . و اين بيانگر اين مطلب است كه آن جسد مطهر چون ذوات مقدّسه معصومين (ع) سزاوار نيست كسي ديگر به آنها دست بزند. حاج محمّد رضا ازري (ره ) درقصيدۀ خود به اين مصرع رسيد: « روز عاشورا روزي بود كه هدايت- حضرت حسين (ع) – به ابوالفضل پناه برد ». بيت را تمام نكرده به همين حال ماند . امام حسين (ع) را در خواب ديد كه تشريف آوردند و فرمودند: آنچه گفته اي صحيح است ، من در روز عاشورا به برادرم ابوالفضل پناه بردم ، و مصرع دوم را حضرت خود انشاء فرمود: که ترجمه آن این است« آنوقت من پناه بردم كه آفتاب از تيرگي غبار معركه كربلا نقاب پيدا كرده بود».(16)

جایگاه علمی

مرحوم آية الله بيرجندي در« كبريت احمر » اظهار مي دارد كه حضرت عبّاس (ع) از بزرگان اهل فضل و بصيرت خاندان عصمت (ع) بود، او درس نا خوانده دانا بود كه علمش از منبع فيض الهي نشأت گرفته، و درظاهر نيز از علوم سرشار پدر بزرگوارش بهره ها برده بود.

در جاييكه امير المؤمنين (ع) برخي از اصحاب خود را چنان پرورش مي داد كه به اسرار و رموز عالم هستي و از جمله علم منايا و بلايا آگاه مي‌شدند چون حبيب بن مظاهر، ميثم تمّار، رشيد – آيا معقول است كه نور چشم و پارۀ جگر خود را از علوم خويش بي بهره گذارد؟ با اينكه قابليت و استعداد وي از آنها بيشتر بود.

خلاصه ابوالفضل (ع) بسان خواهرش زينب كبري (ع) است كه به تصريح امام سجاد (ع) داناي درس خوانده مي باشد. بعلاوه آن بزرگوار بر اساس صفا ي نفس و طينت پاك و اخلاص عظيمي كه داشت مصداق كامل حديث شريف بود كه « هر كس چهل روز اعمالش را خالص براي خداوند عزّوجل انجام دهد، چشمهه هاي حكمت از قلبش بر زبانش جار ي گردد».(17) دراين صورت كسي كه تمام اعمال و مراحل عمرش را در راه رضاي خداي تعالي گذرانده، و از هر رذيلتي پيراسته و به هرفضيلتي آراسته بوده است جز اين تصور مي شود كه ذات شريفش متجلي به انوارمعارف ربوبي بوده، و علمش لدنّي باشد؟ دليل ديگر بر اينكه علم قمر بني هاشم (ع) وجداني بوده است، اين گفتار معصوم (ع) است كه مي- فرمايد: « همانا عبّاس بن علي در كودكي علم را با شير مكيده است (ودر شير خوارگي به علم و كمال آراسته بود)».

اين تشبيه امام (ع) استعارۀ بسيار بديع است زيرا كه «زُقّ» بمعني تغذيه جوجه پرنده توسط مادرش است آن هنگام كه خود به تنهايي قادر به غذا خوردن نيست،و از اين استعاره متوجّه مي شويم كه ساقي كربلا از كودكي و حتي از شيرخوارگي قابليت گرفتن علوم و معارف را داشته است.(18) مرحوم مقرّم به چند نكته در زيارت حضرت ابوالفضل (ع) – منقول ازامام صادق (ع) اشاره نمودند كه هر كدام فضيلتي براي آن بزرگوار است، که خلاصه‌ای از آن نقل می‌شود.

1- در اذن دخول حرم ابوالفضل (ع) مي خوانيم

« سلام خدا، و سلام ملائكه مقرّبش، وسلام پيامبران مرسل، و بندگان شايسته اش، و سلام تمامي شهداء و صدّ‌يقان، و سلامهايي پاك و طيّب در صبحگاهان و شامگاهان، برتو باد اي فرزند اميرالمؤمنين».

از طرف ديگر: امام صادق (ع) در زيارت سرور مظلومان ابا عبدالله الحسين (ع) مي فرمايند: « سلام خدا، و سلام ملائكه اش ، در صبحگاهان و شامگاهان، برتو باد، و سلامهايي پاك و مطهر، وبرتو سلام ملائكه مقرّب.

از شباهتهايي كه اين دو زيارت بهم دارد، براي ما روشن مي شود كه منزلت قمر بني هاشم (ع) شبيه مقام سيد الشهداء (ع) است، كه در هردو، سلام خداوند و سلام ملائكه مقرّب در هر صبح و شام ، و عبارت: «اَلزّاكِياتُ الطَّيِّباتُ » و « اَلزّاكِياتُ الطّاهِراتُ » آمده است.

2- در بخشي از اذن دخول سردار كربلا آمده است: « شهادت مي دهم كه تو نسبت به جانشين پيامبر مرسل ( امام حسين عليه السلام ) در مقام تسليم بودي، حضرتش را تصديق نمودي، به عهد خود وفا ورزيدي و خيرخواهي كردي». در اينجا مقام تسليم كه از رفيعترين مقامات سالكين و راهيان كوي محبوب است ( و از مرتبۀ رضا و توكل بالاتر است) برا ي آن حضرت برشمرده است .

3- امام (ع) در ميان همۀ شهداء تنها حضرت ابوالفضل (ع) را به اين خطاب مخاطب فرموده كه :‌ « خدا لعنت كند كسي را كه حقّ تو را نشناخت و حرمت تو را كوچك شمرد»‌. معلوم مي شود سائر شهداء به اين ميزان از فضيلت دست نيا فته اند هرچند هركدام را حقّي بسزا ثابت است. 

حضرت ابوالفضل (ع) و مقام شفاعت

نقل شده كه در روز قيامت حضرت رسول خدا (ص) به اميرالمؤمنين (ع) مي فرمايند: به فاطمه (ع) بگو: براي شفاعت و نجات امّت دراين فزع اكبر چه داريد؟ عليّ (ع) پيام را به حضرت فاطمه (ع) مي رساند، و آن بانو در جواب مي فرمايند: « اي اميرالمؤمنين، براي ما در مقام شفاعت دو دست بريده پسرم حضرت عبّاس كافي است».(19)

فرزندان حضرت ابوالفضل (ع)

در« عمدة الطالب » آمده: آن جناب دو پسر داشت به نامهای عبيدالله و فضل.

مادر اين دو لبابه دختر عبدالله بن عبّاس بن عبدالمطلّب(20) بود، و جناب عبيدالله از علماء و دانشمندان بود و نسل حضرت ابوالفضل (ع) از اوست، چون فضل اولاد نداشت و جناب عبيدالله دو پسر داشت :‌عبدالله و حسن، و از اين دو آقا زاده، عبدالله نيز فرزند نداشت.

از بركت حضرت ابوالفضل (ع) اولاد و احفاد (نبيره ها ) آن جناب همه صاحبان مقامات عاليه و عالم و زاهد و شاعر و مروّج اخبار ائمّۀ طاهرين (ع) بودند.(21)

کرامات حضرت عباس‌(ع)

ما به جهت تبرك و تيمن و براي اينكه كتاب خالي از حقايق نباشد چند كرامت از آن بزرگوار نقل مي كنيم:

چرا برای عباس عزاداری نمی‌کنی

عالم شيخ حسن، فرزند علّامه شيخ محسن از اهل فلاحيّه نقل مي كندكه : مردي از طائفه براجعه در خرمشهر بنام «مخيلف»به مرضي درپاهايش خود را مي كشيد و از مردم كمك مي گرفت در رفت و آمد بود. شيخ خزعل كعبي در خرمشهر حسينيّه اي داشت كه در آن دردهۀ‌ اول محرّم مجلس عزاداري برپا مي ساخت، در آن شهرها رسم بود كه چون مداح در نوحۀ خود به ذكر شهادت ميرسيد اهل بپا مي خاستند و با لهجه هاي مختلف به سروسينه مي زدند و « مخيلف » دراين مجالس شركت مي جست و چون نمي توانست پاهاي خود را جمع كند در زير منبر مي نشست. در روز هفتم محرم كه مصيبت ابوالفضل (ع) را مي خواندند، چون خطيب به ذكر سوگواري قمر بني هاشم (ع) پرداخت، مردم به عزاداري پرداختند. در آن حال ناگاه «مخيلف» را هم مشاهده نمودند كه بر پاهايش ايستاده و بر سر و رو مي زند، و چنين مي گفت: « منم مخيلف كه عبّاس مرا بر سر پا داشت » . وقتي كه مردم اين معجزه را ديدند او را در آغوش گرفته و مي بوسيدند، و لباسهايش را پاره پاره مي كردند( براي تبرّك) .

وقتي كه از « مخيلف » جريان را پرسيدند، گفت: در آن هنگام كه مردم به عزاي عبّاس (ع) بر سر مي زدند، من در حاليكه زير منبر بودم كمي خوابم برد مردي نيكو و بلند قامت بر اسبي سپيد را در مجلس ديدم كه به من فرمود: اي مخيلف، چرا براي عزاي عبّاس بر سر و صورت نمي زني؟ گفتم: اين آقاي من، دراينحال توانايي ندارم.

فرمود:‌برخيز و بر سر و صورت بزن، گفتم: مولايم، نمي توانم برخيزم.

فرمود: برخيز، گفتم: سرورم ، دستت را به من بده تا برخيزم.

فرمود: « من دست ندارم »‌، گفتم: چگونه برخيزم؟ فرمود: ركاب اسب مرا بگير و برخيز. پس من ركاب اسب را گرفتم و اسب جهش برداشت و مرا از زير منبر خارج نمود و از من غائب شد. و مشاهده نمودم كه سلامت خود را باز يافته ام.(22)

دو حاجت داشتم

2- مرحوم آية الله عراقي كه از بزرگان نجف و ازشاگردان مرحوم آية الله شيخ انصاري مي باشد نقل مي كند كه : دو حاجت داشتم كه به برآورده شدن آن بسيار مايل بودم، و آنها را به كسي نمي گفتم. و مكرر در حرم حضرت اميرالمومنين (ع) و امام حسين (ع) و حضرت عبّاس (ع) درخواست مي كردم و ايشان را شفيع قرار مي دادم، ولي اثر اجابت نمي ديدم. در يكي از اوقاف زيارت مخصوصه از نجف به كربلا رفتم، باز در حرمين شريفين عرض حاجت نمودم و اثري نديدم. روزي در حرم حضرت عبّاس (ع) رفتم، جمعيّت زيادي ديدم كه در آن روضه اجتماع كرده بودند و مردان رفت و آمد مي نمودند و شخصي را درميان دارند. چون از سبب آن پرسيدم معلوم شد كه پسري از اعراب بيابان مدت زيادي فلج بوده است و نزديكانش او را به حرم حضرت عبّاس (ع) آورده و آن پسر مشمول نظر كيميا اثر آن بزرگوار شده و شفا گرفته، و سالم شده بود. وقتي كه اين صحنه را ديدم حالم منقلب گرديد به ضريح مطهر نزديك شدم و عرض كردم: يا ابأ الفضل، من دو حاجت مشروع و سهل داشتم و مكرر به شما و پدر و برادرتان عرض كردم، ولي اعتنا نفرموديد، ولي اين بچّۀ عرب را شفا دادي ، بنابراين من ديگر در اين شهرها نمي مانم و به ايران مي- روم. اين را گفتم و از حرم بيرون آمدم. سلام مختصري در حرم امام حسين (ع) داده و مانند كسي كه قهر مي كند به منزل مراجعت كردم، و روانه نجف اشرف شدم. وقتي كه وارد نجف شدم از راه صحن مطهر به سوي خانه مي رفتم، كه با ملا رحمت الله نوكر و ملازم شيخ انصاري ملاقات كردم ،گفت: شيخ مرتضي تورا مي خواهد، گفتم: شيخ چه مي دانست كه من حالا وارد مي شوم . گفت: نمي دانم، به من فرمود: برو ميان صحن، شيخ عبدالرحيم از كربلا مي آيد، او را نزد من بياور.

به طرف خانۀ‌ ايشان رفتيم. چون حلقه بر در زد ، شيخ آواز داد كيستي؟ عرض كرد: شيخ عبدالرحيم را آوردم. شيخ مرتضي بيرون آمد و به ملا رحمت الله فرمود: تو برو . چون رفت شيخ به من فرمود:اين حاجت تو را من بر مي آورم و اما حاجت ديگر تو ، برو استخاره كن، اگر خوب آمد، بيا تا مقدّمات آنرا هم فراهم كنم.

گويد:‌رفتم و استخاره كردم. خوب آمد و بعدازاعلام آنرا هم انجام دادند.(23)

همين داستان را حضرت آية الله بهجت نقل مي كردند، لكن مي فرمودند: شيخ عبدالرحيم سه حاجت داشت: خريد خانه، سفر حج ، و ازدواج و چون خدمت شيخ انصاري (ره) رسيد، ايشان فرمود: اين پول را بگير و فلان خانه را بخر، و فلان شخص هم تو را به حج مي فرستند، و براي دختر فلان آقا استخاره كن اگر خوب آمدبه ازدواج تو در مي آورم، كه استخاره خوب آمد. و به اين صورت به حاجت خود رسيد.

پی نوشت ها:ـــــــــــــــــــــــ

1. العبّاس ، مقرّم / 136به نقل ازانيس الشيعه.

2. زندگاني قمربني هاشم ، عمادزاده / 53

3. زندگاني قمربني هاشم / 49

4. فرسان الهيجاء: 1/187

5. كبريت احمر/376

6. كبريت احمر/ 395

7. زندگاني قمر بني هاشم /54

8. العبّاس از مقرّم / 148

9. مقتل مقدّم: 3/91، چهرۀ درخشان قمر بني هاشم : 1/302 ، در كنار علقمه /29

10. العبّاس / 164

11. وقايع الايّام خياباني / 422 

12. معالي السبطين : 1/271

13. تاريخ طبري : 5/416

14. امالي صدوق/462م 70 ح 10 ، خصال : 1/68،بحار: 44/298ب35ح4

15. نفس المهموم / 332 ، عمدة الطالب / 323

16. مستدرك : 15/ 215ب 79 از احكام اولاد ح 16 ، مقتل خوارزمي : 1/122ف6

17. عيون الاخبار: 2/68ب31ح321

18. العبّاس مرحوم مقرّم /169

19. معالي السبطين : 1/276

20. بعضي چون مرحوم مقرّم لبابه را دختر عبيدالله بن عبّاس ذكر كرده اند. ( العبّاس /350)

21. به منتخب التواريخ / 261و كبريت احمر /380

22. العبّاس از مرحوم مقرّم /258، سردار كربلا /262 حكايت پنجم

23. دارالسلام عراقي /549ف5

 

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha